خبرگزاری بدون نام

خبرگزاری یک آشنا که مجبور است اینجا بدون نام بنویسد

فاجعه‏ی کوی صنعتی اصفهان

بیان دیدگاه »

شعارها بیشتر از آنکه مضمون داشته باشد فریادی بود برای تخلیه تمام عقده های چهارسال و یک روز. جمعیت بدون هیچ فکری با دمپایی و شلوارک به پا در هوای خفه ی تابستان به راه افتاد و هیچ کس نفهمید چرا به سمت خوابگاه دختران. انگار تأییدی می خواستیم، انگار همراهی میخواستیم انگار چیزی کم داشتیم. و آنها نیز. خفقان کم کم رنگ می باخت. اولین کار شکستن درها و فنس هایی بود که همچون زندانی نه تنها دختران که همه ی ما را در خود جا داده بود. زندان کوته فکری و کج اندیشی عده ای که همه را چون خود چشم چران و بوالهوس می پنداشتند. اما زندان دیگری در فکرهای ما حصاری گسترده بود خیلی بلندتر از توان تخریب ما. این بود که بزودی دسته ی هزار نفری خوابگاه های پسران بدون همراهی دختران، از حصارها و نگهبانی خرد شده ی خوابگاه دختران دور شدند و به سمت حصار بعدی حرکت کردند. سلف خواهران. جایی که هر روز وقتی از کنار شیشه های مات شده اش میگذشتیم خود را بهتان خورده می یافتیم و بی شعور فرض می شدیم. یک سال آرام و بی صدا ناخن های دختران خراش داده بود این بی انصافی را و متهم شده بود به تخریب اموال دانشگاه اما اینبار نه دختری بود و نه دستها سنگ داشت و دلها انبار کینه ی خود را گشوده بود. چند اتومبیل انتظامات و اتوبوس هم طعمه ی آتشی شدند که بر خرمن ما افتاده بود. اما آتش واقعی هنوز خود را ننموده بود.  ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

نوشته شده توسط آینیم

جولای 9, 2009 در 11:44 ب.ظ