<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>خبرگزاری بدون نام</title>
	<atom:link href="http://unnamedpress.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://unnamedpress.wordpress.com</link>
	<description>خبرگزاری یک آشنا که مجبور است اینجا بدون نام بنویسد</description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Jul 2009 00:05:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='unnamedpress.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>خبرگزاری بدون نام</title>
		<link>http://unnamedpress.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://unnamedpress.wordpress.com/osd.xml" title="خبرگزاری بدون نام" />
	<atom:link rel='hub' href='http://unnamedpress.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>فاجعه‏ی کوی صنعتی اصفهان</title>
		<link>http://unnamedpress.wordpress.com/2009/07/09/3/</link>
		<comments>http://unnamedpress.wordpress.com/2009/07/09/3/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 23:44:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آینیم</dc:creator>
				<category><![CDATA[مستندسازی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه صنعتی اصفهان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://unnamedpress.wordpress.com/2009/07/09/3/</guid>
		<description><![CDATA[شعارها بیشتر از آنکه مضمون داشته باشد فریادی بود برای تخلیه تمام عقده های چهارسال و یک روز. جمعیت بدون هیچ فکری با دمپایی و شلوارک به پا در هوای خفه ی تابستان به راه افتاد و هیچ کس نفهمید چرا به سمت خوابگاه دختران. انگار تأییدی می خواستیم، انگار همراهی میخواستیم انگار چیزی کم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=unnamedpress.wordpress.com&amp;blog=8510630&amp;post=3&amp;subd=unnamedpress&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="font-family:tahoma;">
<p>شعارها بیشتر از آنکه مضمون داشته باشد فریادی بود برای تخلیه تمام عقده های چهارسال و یک روز. جمعیت بدون هیچ فکری با دمپایی و شلوارک به پا در هوای خفه ی تابستان به راه افتاد و هیچ کس نفهمید چرا به سمت خوابگاه دختران. انگار تأییدی می خواستیم، انگار همراهی میخواستیم انگار چیزی کم داشتیم. و آنها نیز. خفقان کم کم رنگ می باخت. اولین کار شکستن درها و فنس هایی بود که همچون زندانی نه تنها دختران که همه ی ما را در خود جا داده بود. زندان کوته فکری و کج اندیشی عده ای که همه را چون خود چشم چران و بوالهوس می پنداشتند. اما زندان دیگری در فکرهای ما حصاری گسترده بود خیلی بلندتر از توان تخریب ما. این بود که بزودی دسته ی هزار نفری خوابگاه های پسران بدون همراهی دختران، از حصارها و نگهبانی خرد شده ی خوابگاه دختران دور شدند و به سمت حصار بعدی حرکت کردند. سلف خواهران. جایی که هر روز وقتی از کنار شیشه های مات شده اش میگذشتیم خود را بهتان خورده می یافتیم و بی شعور فرض می شدیم. یک سال آرام و بی صدا ناخن های دختران خراش داده بود این بی انصافی را و متهم شده بود به تخریب اموال دانشگاه اما اینبار نه دختری بود و نه دستها سنگ داشت و دلها انبار کینه ی خود را گشوده بود. چند اتومبیل انتظامات و اتوبوس هم طعمه ی آتشی شدند که بر خرمن ما افتاده بود. اما آتش واقعی هنوز خود را ننموده بود. <span id="more-3"></span></p>
<p>ساختمان مرکزی یا همان کاخ زرد، ساختمانی دژمانند که رییس دانشگاه را همچون فرمانروایی که حتی  نگاه به او تابویی ست نابخشودنی، در خود جای داده بود. کینه از این مکان نهایتی نداشت. هرکسی خاطره ای تلخ داشت از بهتان ها و تهدیدهای حراست یا اتهامات بی پایه ی کمیته ی انضباطی، دادگاه های نشریات، کمیته ی نظارت بر تشکل ها که به تازگی انجمن را منحل کرده بود، چشم چرانی ها و بی ادبی های انتظامات و قانونی بعد از قانون و محدودیتی بعد از محدودیت. سنگ ها اینجا سخت تر به شیشه می خورد.  دمل این عقده بزرگتر از هر عقلانیت بود.</p>
<p>اما هیچ کس نفهمید چطور زبانه های آتش که از حراست و انتظامات شروع شده بود، از آمفی تئاتر بلند شد. جایی برای از ما بهتران، جایی برای فخرفروشی دانشگاه که به زحمت سالی یکی دو بار پای دانشجو به آن می رسید. اینجا انگار چیز مبهمی می سوخت. انگار چیزی اشتباه بود اما دیگر کسی فکر نمی کرد. جنون جمعی چنان بر ما احاطه کرده بود که هیچ کس نگفت چرا؟ تالار شهید فتوحی یا همان تالار 8 خودمان هم، جایی که برای اصلاح طلبان کف و سوت زدیم و اصولگرایان را هو کردیم. نمادی از تمام برنامه های سیاسی و تمام جشن هایی که آنقدر آب رفته بودند که تنها شب شعر و موسیقی کانون ادبی مانده بود و یک دنیا شور سرکوب شده ی ما. آن همه سانسور، آنهمه فشار برای ساختن مدلی برای کمتر از ده درصد و چوب های لای چرخ نود درصد و البته عکس قاب شده ی آنهایی که در ذهن ما مسئول همه چیز بودند. خاطره های شیرین که همه انگار استفراغی از زرداب تلخ شده بود. دیگر هیچ چیز معنی خود را نداشت و لایه ای سیاه از جنون همچنان بر ما حاکم بود. و تالارهایی که هرکدام تهدیدی از امتحان فردا بود. امتحانی که حالا کمترین اهمیت را داشت و ما می دانستیم که فردا صنعتی بی رحمی اش کمتر از قبل نخواهد بود. پس حالا که دستمان می رسید انتقام تمام روزهای گذشته و آینده را باید می گرفتیم. امتحانات باید لغو می شد. ناگهان کسی در میان شعله های آتش فریاد می کشید. هرکس که نزدیک بود بدون فکر خود را به روی او انداخت تا شعله ها را خاموش کند و به زحمت آتش از او دست کشید ولی تالار را وحشیانه تا ذره ی آخر محو کرد. نیروی ما چندبرابر شده بود. میله های آهنی و چوب های سخت را با دست خالی خم میکردیم و می شکستیم و سنگ سنگ تالارها را می توانستیم جدا کنیم. ناگهان خود را مقابل دانشکده برق یافتیم. هنوز از پله ها بالا نرفته بودیم که از فریادی برخاست: ضد شورش!</p>
<p>اما آنها ضد شورش نبودند، چرا که کمی بعد ضد شورش واقعی را دیدیم. آنها تنها سربازانی بودند با سپر و کلاه و چند افسر و لباس شخصی. ناخوداگاه عده ی زیادی پا به فرار گذاشتند و عده ای درگیر شدند. تا جلوی کشاورزی جنگ و گریزی بین دانشجویان و سربازان درگرفت. دمپایی ها جا می ماند و پاهای برهنه حسی از توحش فراموش شده را تداعی می کرد. ضربات باتوم سنگین بود اما هنوز نمی دانستیم که بدترش در انتظارمان است. عقب نشینی تا محوطه ی بیرونی خوابگاه دو ادامه یافت. جایی که دیگر خانه ی ما بود و آنها چون اجنبیانی مهاجم. مقاومت سخت تر شد. عده ای خوش خیال به خوابگاه و اتاق هایشان پناه بردند و حس امنیت خانه را جستجو کردند و عده ای در بیرون خوابگاه با شیشه های نوشابه ی شکسته و سنگ و چوب مقابل صف سربازان ماندند. عده ای هم به سمت شمال خوابگاه و جنگل دانشگاه رفتند. جایی که با سنگ و چوب آن می توانستند پارتیزانی حمله کنند و دوباره به آنجا بگریزند. از پنجره های خوابگاه هرچیزی پرت میشد. از لیوان و چنگال گرفته تا یک یخچال که از طبقه ی سه جلوی صف سربازان فرود آمد و انگار وحشت بود که در میان آنها فرود آمد. صف سربازان متوقف شده بود. اما تعادل به هم خورد زمانی که یگان ضد شورش و گارد ویژه هم به طرف مقابل اضافه شد. بطری های تریا تمام شده بود و کسی یکه و تنها با  حنجره ی خود و فحش های رنگارنگ به مصاف ادامه می داد. جرأتی یافته بودیم و سایق مرگ خود را ارضا می کردیم. سرانجام کسی در مقابلمان بود که داد خود را بر سرش بزنیم. او را مقصر بدانیم و حس کنیم که از اوست که می توانیم انتقام بگیریم. یک گارد ویژه با اعتماد به نفسی عجیب ننها حرکت می کرد و آماج پرتابه های دانشجویان قرارگرفت که یکی از پارتیزان های جنگل از پشت با زانو به کمرش کوفت و چون به زانو افتاد بطری نوشابه ای بود که بر سرش خرد شد و باتوم و سپرش به غنیمت رفت. باتوم ها و سپرهای زیادی از دست آنها خارج شده بود اما این چیزها به کار ما نمی آمد. انتفاضه ی ما سنگ داشت و آتش، نه، ابزار سرکوب به کار ما نمی آمد، ما سبک بودیم و پرواز می کردیم. صف گارد ویژه اما برای اینکار آموزش دیده بود و چون لژیون های یونانی که هزاران پارسی را در جنگ حریف بود، به پیش می آمد و از ما کاری ساخته نبود. محوطه ی خوابگاه به تسخیر آنها در آمد و فاجعه آغاز شد.</p>
<p>با بسته شدن حلقه ی محاصره اکنون اتاق های ما بود که شاهد مابقی ماجراست. از طبقات هم کف و اول انتقام سختی گرفته شد و بعد طبقات دو و سه. باتوم ها بی مهابا فرود می آمد. کسی به فکر جان ما نبود که در این مملکت این کمترین چیز است. ما کافرانی بودیم حربی که خونمان طاهرترین بود و ابایی نبود از ریختنش. درها یک به یک شکسته می شد و هرکه بود با لگد و باتوم و فحش به بیرون پرت میشد. و راهرو تازه اول ماجرا بود. راهرویی بود شبیه آنچه در داستانهای آزادگان جنگ از اسارت گاه های بعثی توصیف می شد. کف راهرو فرش شیشه های شکسته و پاهای برهنه ی ما که جای سالمی نداشت و دست ها که تنها فرصت می کردند خود را سپر سر کنند. سری پر سودا که مزه ی تحقیر و شکست را قبول نمی کرد. عده ی زیادی در همکف دست بر سر نشسته بودند و خیس از التفات شلنگ های آتشنشانی باتوم می خوردند و آه می کشیدند. خیل خوابگاهی هایی که تا درازای اطراف خوابگاه، دمر و با پاهای باز خوابانده شده بودند تمامی نداشت. هر دری که بسته بود و هر اتاقی که مقاومت می کرد سخت تنبیه می شد و چیزی در اتاق سالم نمی ماند. پایه های تخت در بعضی اتاق ها ابزار مقاومتی ناامیدانه بود و سرانجام تسلیم ناگزیر بود. کسی که از طبقه دو پریده بود و دو پای شکسته را فریاد می زد. هرکه خواب بود با باتوم و گلوله های سبزی که از تفنگ های مخصوصی شلیک می شد، وحشت زده و منگ می پرید و تا بفهمد چه شده درد شدیدی را تجربه می کرد. وسیله های انبر مانندی که گوشت را می کند و از همه بدتر نگهبانی بود که صورت خود را پوشانده بود و عقده های یک عمر خود را بر سر دانشجویان خالی می کرد.آیا می دانست که این کینه آرام نخواهد شد؟و روزی تقاص این کار را پس می دهد.</p>
<p>تحقیر و فحش تمامی نداشت. از خواهر و مادرها تا باسن ها و غرور له شده ی ما. پوتین هایی که روی تن زخمی ما راه می رفت و باتوم هایی که گاه و بیگاه فرود می آمد و بر هرکه تنومندتر سخت تر. انگار انسان مقابل ما نبود. وحشیانی بر ما مسلط شده بودند که روی جنگ های قرون وسطا را سفید می کردند و اگر شمشیر دستشان بود از خون ما دریاچه می ساختند. دست خدا را در آستین تصور می کردند و می کوفتند و می کوفتند. اما مگر این دست بی صدا نیست؟ پس این صدای شکستن استخوان چیست؟ کمی که گذشت رییس حراست (مهندس قناعتی) با نورافکن به سر ما می کوبید و معرفی میکرد. در اینکار یکی دو نفر (احتمالا از دانشجویان و از تشکل های خاص) که به شکل مسخره ای لباس یگان ویژه بر تنشان کرده و صورتشان را پوشانده بودند به او کمک می کردند. شناسایی می کردند و عقده می گشودند. 28 نفر اولین گروه بازداشت ها بودند که فردا هم ادامه یافت. بقیه با حقارت به اتاق ها برگردانده شدند. راهروهایی که بوی خون می داد و همه چیز شکسته بود.</p>
<p>در این میان اما خوابگاه 5 خوابگاهی که ظاهرا هدف بعدی حمله بود با تمام قوا برای مقاومت آماده بود و عزم کرده بود تا انتقام بگیرد و تا آخرین نفس بماند. پایه های تخت، تشت های آب جوش، بطری های ردیف شده، کولری که جلوی راه پله آماده سقوط بود و یخچال ها و صندلی ها که سنگر شده بود. همه و همه آماده بود تا جبرانی باشد بر آنچه اتفاق افتاد و قرار بود بیفتد. اما آنها از حمله منصرف شدند و رفتند. ما ماندیم و طعم تلخ سرکوب و زنگ این فریاد آنها که «آزادی می خواهید؟» و طنین ضربات که تکرار می شد و تکرار می شد.</p>
<p>زخمی ها با پا، بازو و سرهای شکسته به بهداری منتقل می شدند که حالا شبیه بیمارستان های صحرایی شده بود و تا بیرون آن زخمی ردیف شده بود. آنها که مشکوک به ضربه ی مغزی بودند زودتر با آمبولانس دانشگاه، به شهر منتقل می شدند اما مگر یک آمبولانس چقدر جا دارد و همینطور زخمی بود که روی شانه ی بچه ها می رسید و نفرین مادرانه ی پرستاران که مرهمی کوچک بود بر زخم عمیق ما.</p>
<p>یاد قلعه حیوانات افتادم. هرکه دست در قدرت دارد انسانیت و تمدن و آرمان را به دور می افکند و سگانی تربیت می کند تا به چنگ و دندان آنها از کیان خود دفاع کند و کم کم تبدیل به هشت پایی میشود که احساس می کند باتوم و گلوله برایش بس است. چشم می بندد و فرمان می دهد. چشم می بندد و قانون می سازد. چشم می بندد و نمی بیند که ما هم هستیم و می فهمیم. می فهمیم که ظلم و ناحق چیست و می دانیم که چه می خواهیم. حداقل حالا می دانیم.</p></div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/unnamedpress.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/unnamedpress.wordpress.com/3/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=unnamedpress.wordpress.com&amp;blog=8510630&amp;post=3&amp;subd=unnamedpress&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://unnamedpress.wordpress.com/2009/07/09/3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b971bec917c2d16fdf6cfc57f53b8b7b?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">آینیم</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
